کوی یار
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد ... نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد
بيت هاي يك غزل، روي ساحل مانده است؛ مرد قايق ران گفت: اين حوالي ديشب، يك غزل جان داده است؛ مرد قايق ران گفت: از نفس افتاده است، اين يكي را موج صبح روي شن انداخته است. گفتمش پارو بزن، گفت: ديشب تا به صبح، يك نفر پارو زده، اين غزل مست صداي خواهش دريا شده، ناگهان خود را به آب انداخته، ابرها مي آمدند، ناگهان باران گرفت مرد قايق ران گفت: حال قبر اين غزل غرق در بوسه ي باران گشته. بيت هاي يك غزل روي شن ها مانده، اين غزل را باران سالها مي خوانده... روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد...... پروفسور محمود حسابي این چه شورست که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم هر کسی روز بهی می طلبد از ایام علت آنست که هر روز بتر می بینم ابلهان را همه شربت ز گلاب و قندست قوت دانا همه از خون جگر می بینم اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه در گردن خر می بینم دختران را هم جنگست و جدل با مادر پسران را همه بد خواه پدر می بینم هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن که من این پند به از دُر و گوهر می بینم پ.ن: این آخرین غزل خواجه در یکی از دیوان هایش است که ما داریم. در کتاب دیگری بنده این شعر رو نخوانده ام. با يك دنيا عشق و يك بغل نرگس شيراز بعد از ماهها دوري و قطع ارتباط، به ديدار دوستانش آمد. دوستاني كه گمان مي كردند قطع ارتباطش از سر بي مهري و بي معرفتي است؛ در حالي كه آن روزها وجودش براي حضور كنار آنها پر مي زد، اما به خاطر حفاظت از آنها و تنها براي اين كه خطري آنها را تهديد نكند، همه ي راههاي ارتباطي اش را مسدود كرده بود. آن روز، روزي كه حضور روحش پيش از جسمش در فضا جاري شد، آن لحظه كه زير لب زمزمه مي كرد: لحظه ي ديدار نزديك است... به شوق ديدار عزم سفر كرد. سفري پر خطر. به شوق ديدار آنها كه لحظه ي ديدار گويي نديدندش. گويي عدم حضور چند ماهه اش او را همسوي مثل "از دل برود هر آن كه از ديده برفت" كرده بود. آن روز بغضش گرفت. او كه نه زير شكنجه هاي بازداشتگاه و نه روزهاي حبس خانگي و نه آن هنگامه كه از ضربه هاي بيشمار كليه اش از كار افتاد، نه حتي همان روز كه در فرودگاه در تعقيبش بودند؛ بغضي نكرد، آن روز دلش شكست. او كه بي مهري رژيم دنده اش را شكسته بود، بي مهري دوستان دلش را شكست و وجود سر شار از عشقش پر از بغض و گريه شد. اما باز، از عشق ورزيدن باز نماند. درود و سپاس حضورش را. در اين اوضاع و احوال آشفته ي مملكتي كه هيچ چيز سر جاي خودش نيست و هر كسي به دردي مي نالد، خواستم با نگاهي مثبت، نكات مثبت وقايع اخير را مورد بررسي قرار داده و اندكي اميدوارانه تر به زيستن در اين سراي گل وبلبل بيندشم. و به قول معروف "نيمه ي پر ليوان را ببينم". مدتي است چشممان به جمال دوستان گشت ارشاد روشن نگرديده، گوش شيطان كر؛ باد خبر نبرد، گويا تنها كساني كه فعلا سر جاي خودشان قرار گرفته اند، اهالي كوي ارشاد هستند كه مي خواستند از روي خير خواهي و به زور همه را وارد بهشت كنند. از غيبت ايشان استفاده نموده و از آنجايي كه دوستانمان در جهنم مدتي دلتنگمان شده بودند، اقدام به پوشيدن البسه ي استغفراللهي كرديم. با شوق صندوقچه مان را باز نموده، همه ي لباسهايي را كه زماني به خاطر چند سانت كوتاهي نمي توانستيم بپوشيم، در اين اوضاع نا بسامان اقتصادي، به كمكمان آمد. خلاصه مشعوف از اين واقعه، هر بار يكي از مانتوهاي پاييزه را مي پوشيديم. در ابتدا اندكي ترس داشتيم و البته براي اطرافيان هم غيرعادي مي نمود، هر بار يكي از شاگردانم به خاطر كوتاهي مانتو به بنده تذكر مي دادند كه: "خانوم مي گيرنتون!" و من در پاسخ ايشان مي گفتم: "نگران نباشيد، فعلا طرح جمع آوري معتادين پر خطره" نيز توصيه مي كردم آنان هم خانواده هايشان را به خرج نياندازند و از البسه ي چند سال پيش خود كه دوباره مد شده است استفاده نمايند. (گويا اندكي براي بچه هاي مردم بد آموزي دارم و آنها را به راههايي كه به ناكجاآباد ختم مي شود رهنمون مي شوم) اين روزها بسياري از دوستان همچون بنده عمل مي كنند و همه ي چكمه هاي ساق بلندي را كه زماني از ترس قرار گرفتن پاهايشان در گوني سوسك نمي پوشيدند، مي پوشند. هيچ گاه اشكهاي دوست عزيزم از يادم نمي رود كه به خاطر چند سانت كوتاهي مانتو طعمه ي سورتمه هاي مسير بهشت شد و از كلاسش ماند و مجبور شده در دوره ي بعد ثبت نام كرده و كلاس را تكميل كند. و روزي را كه براي اندكي تفريحات سالم با جمع دوستان به پارك جمشيديه رفتيم و جلوي درب ورودي اجازه ي ورود ندادند و روزي كه يكي از دوستانم را فقط به خاطر كوتاهي آستين مانتواش گرفتند، و او جسورانه گفت: "من ندارم كه مانتوي جديد بخرم. شما برايم بخريد من مي پوشم" و روزهاي مشابه كه به نام بر قراري امنيت اجتماعي، امنيت رواني مردم را لگد مال كردند. آن روزهاگذشت و اميدوارم ديگر نيايد. و اين نكته ي مثبتي بود كه مي شد در اين چند وقت اخير به آن دل بست و اميدوار بود. پ.ن: شنيده ام كه به دليل پر شدن ظرفيت جهنم، خدا قسمتي از آن را روي زمين در سر زميني به نام ايران قرار داده است! زیبا ترین غزل هایم را می سرایم آنگاه كه رنگهايم در برابر نقشهايم رنگ مي بازد، بي نظيرترين نقاشي ام را نقش مي كنم و آنگاه كه لحظه هايم را براي بودن، بودن و تنها، بودن عبور مي كنم، قشنگ ترين لحظه هايم را رقم مي زنم. اين است هستي من. گویا مشکل این مردم فقط معادلسازی واژه های بیگانه است و من برای رفع این مشکل یعنی برای اینکه گام کوچکی در راستای رنج ۳۰ ساله شاعر پارسی گویمان بردارم، به دنبال واژه ای برای "وبلاگ" گشتم. و واژه ی خودساخته ی "تارگزار" را برای این منظور ساختم. از تمامی دوستان پارسی گو که دلشان برای ایران و فرهنگ ایرانی می تپد، تقاضا دارم نظرات خود را در این راستا بیان داشته و واژه های پیشنهادی را بنویسند تا ما هم بدانیم و آگاه باشیم. پ.ن: اما چقدر خنده داره یه روز برای لگاریتم هم معادل فارسی تعریف کنند!!! بعضي از غصه ها و دردا مثل يه غده ي سرطاني هستند. تا زماني كه سراغش نرفتي و بهش دست نزدي ميتوني سالها باهاش زندگي كني. اما شايد يه لحظه، يك آن و ناگهاني از پا بيفتي. دردا و غصه ها هم همينطور هستند. يه گوشه ي دلمون ميزاريمشون و كاري باهاشون نداريم. گاهي يادمون ميره كه وجود دارن. اما اونا هستند و ممكنه هر لحظه ما رو از پا در بيارن. وقتي سرطان شناسايي ميشه، چه بد خيم باشه و چه خوش خيم، درمانش رو شروع ميكنند. جراحي، شيمي درماني و... وقتي سر باز مي كنه، گاهي كل بدن رو درگير خودش ميكنه. اما اميد هست، اميد به بهبود به شفا. گاهي ميگن به روحيه بيمار بستگي داره. كسي رو ميشناختم كه 18 سال با سرطان بدخيم غدد لنفاوي زندگي كرده بود و بعد از 18 سال كاملا خوب شده بود. ميگفت: سرطان اومد سراغم كه منو بكشه، اما من قوي تر از اون بودم چون من كشتمش. وقتي ميري سراغ دلت، سراغ دردا و غصه ها، عمق وجودت فرياد ميكشه كه بهشون دست نزني. بذاري همونجور بمونن. چون ميترسي. از درد، از رنج، از غصه و گريه. وقتي سر باز ميكنه مثل سرطان همه ي وجودت رو فرا ميگيره. اما در همين لحظه است كه درمانت آغاز ميشه. ميتوني قدرتت رو به غصه ها نشون بدي. ميتوني با جراحي يا شيمي درماني غده رو از بين ببري. و ميتوني با زندگي كردن توانايي هات از رو ببريش. اگه سر بسته بمونه، سالها بمونه و روش خاك بشينه، ممكنه يه روز يكي بياد و با يه فوت گرد و خاكش رو بتكونه. اون موقع است كه مثل يه توده ي سرطاني ناشناخته از پا درت مياره. اما با شناسايي و آغاز درمان، بهبودي نصيبت ميشه. كدوم رو انتخاب مي كني؟ پ.ن: در مراحل درمان يه غصه بدخيم به سر می برم. با شهامت و شجاعت رفتم سراغش و شكافتمش. ميتونم زندگي كنم. شاد و آزاد و رها. و آغاز اين زندگي يعني پرواز. پ.ن. نامربوط: دلی از سنگ بباید به سر راه وداع تا تحمل کند آن روز که محمل برود تو اگر می دانستی که چه دردی دارد و چه سوزی دارد خنجر از پشت ز یاران خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی امسال براي اولين بار تصميم گرفتم كه دفترچه كنكور كارشناسي ارشد را كامل مورد مطالعه قرار دهم و متوجه شدم چه مطالب جالبي را نوشته و متذكر شده اند. درست صفحه اول دفترچه بند "الف" و "ب" شرايط عمومي داوطلبان چنين نوشته شده بود: الف) اعتقاد به اسلام يا يكي از اديان تصريح شده در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ب) ملتزم بودن به احكام عملي اسلام ( انجام واجبات و پرهيز كردن از محرمات ) تبصره 1- ملاك وضع كنوني داوطلب در هنگام ثبت نام است. تبصره 2- اقليت هاي ديني (اديان رسمي) مندرج در قانون اساسي از اين شرط مستثني هستند (به شرط عدم تجاهر به نقض اسلام) لطفا بند "ب" را با كمي دقت بخوانيد!!! اين نوشته يادآور خاطره اي بود كه چند سال پيش براي خواهرم اتفاق افتاد. خواهر بنده براي استخدام در آموزش و پرورش گزينش شده بود. گويا يكي از نماينده هاي اداره براي تحقيقات محلي سراغ سبزي فروش محلمان مي رود و از وي مي پرسد:«ايشان نماز مي خوانند؟» جناب سبزي فروش هم با لهجه ي زيباي آذري مي گويد:«ولله تا حالا نيومده وسط چهار راه جا نماز پهن كنه كه ما ببينيم مي خونه يا نه!!؟» واقعا برايم جالب و البته تأسف بار است. در جامعه اي كه دروغ و دروغ گويي امري عادي و گاه مورد تأييد جامعه است، شرط لازم براي دواطلبان شركت در آزمونهاي ورودي دانشگاهها انجام واجبات و لبته پرهيز از محرمات به جز دروغ است. حكايت شاه و وزير است كه مي گويند شاه مي بخشد و وزير نمي بخشد. نيك مي دانم اگر حقي از خدا بر گردن بندگانش باشد به حكم خدايي اش از حق خويش مي گذرد. اما اگر حقي از بنده اي بر گردن بنده اي ديگر باشد، تنها زماني بخشيده مي شود كه آن بنده ببخشد. دروغ و غيبت و ظلم به ديگرا ن كه امروزه راه و روش پيشرفت در اين جامعه است هر سه از گناهان كبيره مؤكد در همه ي اديان است و حق الناس به حساب مي آيد. و اين را همه مي دانند و تكرار مي كنند. اما نمي دانم چرا وقتي هوا باراني است، راننده هاي تاكسي هر چقدر دلشان مي خواهد كرايه مي گيرند! مأموران مترو مي گويند چون حقوقشان كم شده ، اوضاع زمانبندي و حركت قطارها نا به سامان شده، اعضاي شواري شهر در رسانه ي ناملي كه تنها رسانه ي راستگوي سراسر دنياست مي گويند استقبال مردم زياد شده است! من متوجه نمي شوم استقبال مردم چه ارتباطي به توقف هاي يك ربعه و نيم ساعته ي قطار در تونلهاي بين راه دارد!!! و هزار و يك دروغ ديگر كه خودتان آگاه تريد. اما بنده كاملا اطمينان دارم كه همه ي دوستان و داوطلبان كنكور كه فرم شركت در آزمون را پر مي كنند، بند "ب" را رعايت مي كنند، البته چه قدر خوب است كه مسئولين سازمان سنجش دقيق و سنجيده عمل كردند و در تبصره 2 حساب اقليت هاي ديني را از ما بقي جدا كردند و گرنه آنها نيز مجبور بودند براي احراز شرايط عمومي واجبات ما را به جا آورند. و در نهايت توصيه اي دارم به داوطلبان كنكور سراسري؛ تا زمان برگزاري آزمون هفته اي يكبار براي انجام فرايض ديني سري به سازمان سنجش بزنيد تا شرايط لازم براي شركت در آزمون را داشته باشيد.
| Design By : Night Skin |

